تبليغاتX
یوسفان فاطمه

پایانی برای شروعی دیگر

 

اي برون رفته ي از قافله ي عشق ,بيا         تو مترس از ره پر غائله ي عشق,بيا 

 تا دل راه بداند که هنوزم هستيم              باز دستار به سر,بار سفر بر بستيم

هر که در بند زمانه است بماند,بي ما      هر که پابسته ي خانه است بماند,بي ما

 

من که خودم  هنوز در بند زمانه و خانه و .. هستم ..

نمیدونم تا کی؟! ..

ولی میدونم من خلق شدم تا مثل انسان زندگی کنم.. نه اصلا چرا مثل انسان؟!..عین خود انسان!

انسان یعنی علی که تمام وجودش رو وقف اسلام کرد..

انسان یعنی فاطمه که با کمر شکسته باز هم اسلام رو رها نکرد..باز هم با همان حال به دنبال علی به مسجد رفت..

تا صدای حق را به گوش همه برسونه..

تا همه ی مخلوقات  بشنوند صدای مظلومیت اسلام رو !..

انسان یعنی حسین!!..

انسان یعنی دلیل برای رانده شدن شیطان !!..

حرف زیاد هست..ولی افسوس که گوش شنوا پیدا نمیشه..!

من خودم هنوز یک دونه از این حرفهایی که زدم رو نتونستم درک بکنم.اگر میتونستم که الان اینجا نبودم

می خوام بگم خسته شدم ..

واقعا بریدم ..دیگه نمیتونم ادامه بدم

دیگه نمیتونم بیشتر از این نقش بازی بکنم

خسته شدم از این دنیایی که برای خودم ساختم..

وقتی میدونم راهم ..روشم..مسیرم..اشتباه هست، چرا درستش نکنم؟

بهم میگن نمیتونی..کم کم ..انقدر تند نرو..

تند میری میبری ها!!!..اون وقت دیگه نفس برای ادامه ی راه نداری..

بابا مگه من..مگه ما!!! چه قدر عمر میکنیم ؟!

از کجا معلوم همین من ،دو ساعت دیگه ، نه دو دقیقه یا نه اصلا همین الان از پا نیوفتم؟

چرا به خودمون عادت دادیم که به این دو روز دنیا انقدر اطمینان داشته باشیم که تصور مرگ برامون دور از فهم باشه؟

بابا به خدا مرگ فقط برای دوست و اشنا و در و همسایه نیست!!

اتفاقا مرگ مال من و تو هست!

 

روزم  به غم و شبم به تب می گذرد               این عمر  عزیز  من  عجب، می گذرد!

 

یه پلک بزنیم عمرمون تموم شده...تمام قوایی که الان داریم مال الان هست!! نه فردا!!

من الان برای چی باید اینجا باشم وقتی میدونم  مهدی فاطمه بی یار هست؟!

برای چی باید دست روی دست بذارم وقتی میدونم اقا تنهاست؟!

فکر کردید   برای چی وقتی از اقا میپرسن که چرا ظهور نمیکنید اقا می فرماین اگر محبین من ، ذره ای محبت  من در دلشون  بود من ظهور میکردم!!

به خدا ما محب اقا نیستیم!!! ما ادعای محب بودن میکنیم! ما فقط بلدیم اسم محب رو یدک بکشیم!

نمیگم دوست نداریم محب باشیم..نه اصلا..

مشکل ما اینکه نمیدونیم محب یعنی چی!..

مگه میشه محب بذاره محبوبش تنها بمونه؟!...مگه میشه محب بذاره محبوبش غریب بمونه؟!

پس چرا کاری نمیکنیم؟!!..چرا منتظر نشستیم تا خبر ظهور رو بهمون برسونن؟!

چرا من و تو نباید جزو کسانی باشیم که خبر ظهور رو به جهانیان می رسونن؟؟!!

چرا؟؟!!!

به قول بزرگی میگفت  الان کار جوون های مذهبی این شده که بیان توی نت به اسم اینکه برای اقا میخوان تبلیغات کنن ،فعالیت میکنن

غافل از اینکه تمام صحنه ها و عکس ها و ...که اتفاقی چشمشون میوفته و  میبنن باعث میشه از دیدار اقا کور بشن!!

قسم میخورد میگفت جای اقا اونجاها نیست!! میگفت اگر توی اونجور جاها سر خودتون رو گرم کردید بدونید دارید خودتون رو گول میزنید!!

نمیدونم..

نمیدونم چرا دارم اینها رو میگم ..نمیدونم اصلا گفتنش درست هست یا نه

میگن حرفی که از دل باشه به دل هم میشینه..

من حرفم دلمو دارم میزنم ..ولی میدونید چرا شک دارم تو گفتنشون..

چون شک دارم دلم هنوز برای صاحبش باشه!!..

بیاید همت کنیم خودمونو بسازیم برای ظهور..یه وقت طوری نشه خبر ظهور رو بهمون برسونن!! تازه وقتی خبر رو شنیدیم ناراحت باشیم از عقب بودنمون!!

بیاید این جور کارها مثل نت و.. رو بسپریم به کسانی که بلدن کار کنن..

نمیدونم ..ولی اینو میدونم که من بلد نبودم و نیستم!!

پس بهتره برم سراغ کاری که به دردم میخوره..سراغ کاری که به دردم بخوره بلکه دردم دواشه!!..

 

بر هم زنید یاران ،این بزم بی صفا را      مجلس صفا ندارد، بی یار مجلس آرا

 

ما رفتیم ..دعا کنید که همدیگرو ببینیم، ولی جای دیگه!

-----------------------------------------------------------------------------------------------------

ما که رفتیم ولی تو این مدت اشتباهات زیادی کردم که  حتما باعث شده کسانی از دستم  ناراحت  یا دلخور بشن..

شاید  هم کاری کردم که باعث شده دیگران در موردم قضاوت اشتباه بکنن(!)..

حلالم کنید !..

 

---

موفق و موید باشید

التماس دعا( التماس دعای جدی جدی هاا نه از اونها که از رو عادت به هم میگیم!!)

یا علی

و من الله توفیق..

به قلم مجاهد حسینی در سه شنبه 2 خرداد1385

   شهید علم الهدی

 

 

من در سنگر هستم. دراین خانه محقّر. در این خانه فریاد و سکوت، فریاد عشق و سکوت، در این سرد و گرم، سردى زمستان و گرماى خون، در این خانه ساکن و پرجوش و خروش. سکون در کنار رودخانه و هیجان قلب و شور شهادت، خانه نمناک و شیرین ، کوچکى قبر و عظمت آسمان.

امشب پاس دارم. ساعت 1:39 چه شب باشکوهى! چه شب با شکوهى است! من به یاد انس على ابن ابیطالب با تاریکى شب و تنهایى او مى‏افتم. او با این آسمان پرستاره سخن مى‏گفت. سر در چاه نخلستان مى‏کرد و مى‏گریست. در همین تاریکى شب على برمى‏خاست و به نخلستان مى‏رفت. فاطمه وضو مى‏گرفت، پیامبر به سجده مى‏رفت و حسن و حسین به عبادت مى‏پرداختند.

این خانه کوچک است،این سنگر، این گودى در دل زمین، این گونى‏هاى بر هم تکیه داده شده پر از حرف است، فریاد است، غوغاست ... صداى پر محبت اصغر و حرف زدن آرام رضا و خوش زبانى منصور؛ بغض گلویم را گرفته، قطرات اشکم هدیه‏تان باد. تنهایى عمیق‏ترین لحظات زندگى یک انسان است.

خدایا این خانه‏کوچک را براى من مبارک گردان؛ در این چند روز با خاک انس گرفته‏ام، بوى خاک گرفته‏ام. حال مى‏فهمم که على ابن ابیطالب چگونه مى‏فرماید: سجده‏هاى نماز، حرکت اوّل خم شدن روى مهر، این معنا را مى‏دهد که خاک بوده‏ایم، حرکت دوّم این معنا را دارد که از خاک برخاسته‏ایم، متولّد شدیم. حرکت سوّم رفتن دوباره به خاک به این معناست که دوباره به خاک برمى‏گردیم مرگ. و حرکت چهارم به این معناست که دوباره زنده مى‏شویم. حیات قیامت

امّا در این سنگر همیشه در کنار این خاکیم و خاک پناهگاهمان است. درون سنگر با خود سخن مى‏گویم. راستى چه خوب است از این فرصت استفاده کنم و با قرآن آشنا شوم. آیات خدا را بخوانم و بعد حفظ کنم و سپس زمزمه کنم و بعد شعار زندگى کنم. باشد تا این دل پر هیجان و طپش را آرامش دهد. و بعد با این براى خود توشه سازم و توشه را راهى سفرم گردانم و در انتظار شهادت بمانم و بمانم.

آیات جهاد را، شهادت، تقوى، ایمان، ایثار، اخلاص، عمل صالح ...همه را پیدا کنم و سنگر کلاس درسم باشد و میعادگاه ملاقتم با خدا شود. سنگرم محرابم گردد. سنگرم خانه امیدم شود و قبله دوّمم گردد. از فردا حتما بیشتر قرآن خواهم خواند.

در این خانه کوچک که انتخاب کردم، روزها لحظات به گونه‏اى مى‏گذرد و شبها به گونه‏اى دیگر، روزها در تنهایى با خود سخن مى‏گویم و با دوستانم، در جمع در لحظاتى که اسلحه را بر دوش دارم به فکر ذوالفقار مى‏افتم؛ به فکر دست ابوذر مى‏افتم و دست پر توان او .... خدایا این اسلحه را در دست من به سرنوشت آن شمشیرها نزدیک بگردان. گاهى این تصوّر غلط به ذهنم مى‏آید که در یک تکرار به سر مى‏برم. یکنواختى و عادت را احساس مى‏کنم.

امّا زندگى در این خانه کوچک که یک قلب پرتپش است؛ یک دل خاکى است در زمین خدا، در متن پاکى نمى‏تواند تکرار پذیر باشد؛ زیراکه لحظاتى با خدا سخن مى‏گویم و ساعاتى را با شهدا و زمانى به خود مى‏اندیشم و زمانى به خمینى روح خدا و به فضاى پر غوغاى راهپیمایى‏ها و زمانى لحظه‏اى هم. .. آرى ... تنهایى موهبتى است الهى و در تنهایى مى‏توان به خدا رسید.

روزها به فکر سربازان صدر اسلام و حماسه‏هاى آنها مى‏افتم: جنگ بدر، غزوه احد، غزوه خندق، خیبر،تبوک و....آنها چگونه جهاد کردند و ما چگونه مى‏توانیم به آنها نزدیک شویم. در این اندیشه‏ام که قرآن درباره یاران پیامبر سخن مى‏گوید:

" مُحَمَّدٌ رَسولُ اللّهِ وَ الَّذینَ مَعَهُ أَشِدّاءُ عَلىَ الْکُفّارِ.."

                    

                                                                                                شهید علم الهدی

به قلم مجاهد حسینی در دوشنبه 1 خرداد1385 |
online